افسوس
افسوس , آری افسوس, از سکوت فریاد ها و جنود آمال ها, افسوس از صدای پر مهیب رعد که ناودان را گمراه ومی کند و افسوس برای گلی که در تربت خود احساس غربت می کند.
آری , شب ناگزیر است و مهتاب حیران , و کس نمی داند رهروان کوی بقا از ملکوت فنا آگاهند.
به تکرار می گویم : شاید رستگاری صعودی باشد به قله ء ابهام و کرامات یار سلسله رنجی است برای اغیار.
آنگاه که قلبت در خلاء امکان غوطه ور است در سیاهچال قلبت عشق باغبانی می کند و آن زمان که در هوای کوی دوست طیران می کنی , بدان ثانیه ها هشیارند.
پس ای نسل آرش بتاز که در دیار من زنده دلان در دام اندو اقاقی ها درتهاجم غرور.چه که امروز نیستی برپیکرهء هستی نقش می بندد و تنها تا زمانی که برای شانه هایت تکیه گاهی نمی یابی می گویی : من بردهء زمانه ام .
شاهین
+ نوشته شده در دوشنبه بیستم آذر ۱۳۸۵ ساعت 18:53 توسط پیام نور
|