متن ادبی
دانشجوها سيگار می کشند ، سيگاری ها رانندگی می کنند ، راننده ها نظريه های اقتصادی می دهند ، اقتصاددانان نيوتن را می شناسند ، نيوتن شناسان سيب می فروشند ، سيب فروش ها عاشق اند ، عاشق ها دانشگاه می روند ، دانشجوها سيگار میکشند .
زهره رمضان زاده چافوچائی
************************************************
دانشجوها کتاب ندارند ، کتاب ها چاپ نشده اند ، چاپ خانه ها تعطيل است ، تعطيلی شيرينی است ، شيرينی دل را می زند ، دل خسته می شود ، خستگی کلافگی می آورد ، کلافه ها فرياد می زنند و .... آقای رئيس نمايشگاه کتاب برگزار می کند !
زهره رمضان زاده چافوچائی
************************************************
دانشجوها نمايشگاه موبايل می زننذ ، موبايل فروش ها عکاس می شوند ، عکاس ها درخت می کارند ، باغبانها تئوری ها ارائه می دهند ، تئوری پردازها حرف می زنند ، حراف ها غر می زنند ، غرغروها دانشگاه می روند و دانشجوها نمايشگاه ......
زهره رمضان زاده چافوچائی
************************************************
دوست من :
ای دوست من ، من آن نيستم که می نمايم . نمود پيراهنی است که به تن دارم . پيراهنی بافته زجان که مرا از پرسشهای تو و تو را از فراموشی من درامان می دارد . آن « منی » که در من است ، ای دوست ، درخانه ی خاموشی ساکن است و تا ابد همان جامی ماند ؛ ناشناس و درنيافتنی.
من نمی خواهم هرچه می گويم باورکنی و هرچه می کنم ، بپذيری - زيرا سخنان من چيزی جز صدای انديشه های تو و کارهای من چيزی جز عمل آرزوهای تو نيستند.
تو نمی توانی انديشه های دريايي مرادريابی و من هم نمی خواهم که تو دريابی ، می خواهم در دريا تنها باشم . دوست من ، تو دوست من نيستی ، ولی من چگونه اين را به تو بفهمانم ؟! راه من راه تو نيست ، گرچه باهم همراهيم ، دست در دست .
فرازی از قطعه دوست من
پيامبر و ديوانه – جبران خليل جبران – ترجمه دريابندی
************************************************
آنگاه يکی از پيران شهر گفت با ما از خوبی و بدی سخن بگو و او پاسخ داد: ازآن خوبی که درشماست می توانم سخن بگويم امّا نه از بدی . زيرا مگر بدی چيست به جز خوبی که از تشنگی و گرسنگی خود رنج می کشد راستی را ، خوبی چون گرسنه باشد حتی در غارها ی تاريک درپی خوراک می گردد و چون تشنه باشد حتی از آبهای مرده می نوشد .
شما هرگاه که خود با خويشتن خويش يکی باشيد خوبيد . آنگاه که با خويشتن خويش يکی نباشيد بد نيستيد . و کشتی بی سکان شايد بی مقصدی در ميان جزيره های پر خطر سرگردان شود ، امّا به به ته دريا فرد نمی رود .
خوبی شما درخواهشی ست که از برای رسيدن به خويشتن بزرگ خويش داريد ، و اين خواهش در همه ی شما سرشته است . امّا نزد پاره ای از شما اين خواهش رود خروشانی است که شتابان به سوی دريايي رود و رازهای کوه ساران و نغمه های بيشه زاران را با خود می برد .
نزد پاره ای ديگر اين خواهش جوی همواری است که خود را در پيچ و تاب هايش ازياد می برد و در رسيدن به ساحل دريا درنگ می کند .
فرازی از قطعه ی درباره خوبی و بدی
پيامبر و ديوانه – جبران خليل جبران - ترجمه دريابندی